نیستی.یعنی امروز ،دیروز،پس پریروز،نبوده ایی.یعنی مدتهاس که نیستی.چندباری هر روز حمله می کنی،آوار می شوی به جسمم روحم،متوقف می کنم خودم را می زنم به بی خیالی که نه.که برگردم.شاید باورت نشود چقدر می ترسم حوالی هات پیدایم شود.حوالی آنتروپی هایت،خواب آلودگی هات،بادهاو طوفانهات،دروغهات،دوست داشتنهات حتی!
نیستی و من دلم می خواهد این عفونت را با کسی تقسیم نکنم..دلم تطهیر می خواهد.خیس شوم از عرق و تب.دلم می خواهد به هیچ تلفنی جواب ندهم.دلم می خواهد کسی را نبوسم.بی تفاوت.عرق بریزم و نبودنت را لمس کنم.
یک حال خوب ناتوانی،سلولهایم ضعیفانه جیغ می کشند.
نیستی و نمی دانی الان وقتش نیست که نبودنت مجالم دهد وا بدهم عرق کنم.رها کنم آسوده.
نیستی و من دلم می خواهد این عفونت را با کسی تقسیم نکنم..دلم تطهیر می خواهد.خیس شوم از عرق و تب.دلم می خواهد به هیچ تلفنی جواب ندهم.دلم می خواهد کسی را نبوسم.بی تفاوت.عرق بریزم و نبودنت را لمس کنم.
یک حال خوب ناتوانی،سلولهایم ضعیفانه جیغ می کشند.
نیستی و نمی دانی الان وقتش نیست که نبودنت مجالم دهد وا بدهم عرق کنم.رها کنم آسوده.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر