۱۳۸۸ دی ۲۰, یکشنبه

باید بلدت می بودم.بارها خواستم که باشم.فک می کردم بنده و برده ات هستم.خرابت بودم اما.
می دانم خواسته هات و نخواسته هات را.همه را ازبرم اصلا.موسیقی جار ی لحظه هات،که حوالی خواب آلودگی ست حالا،یا حوالی قاروقورر،ياحوالی تنم،نوازشت و نوازشم،حرفهام،نوشته هام حتی نگاه هام.کدامین لحظه هات را همیشه حفظ بوده ام انگار!
شاید درست می گویی شریکت نبوده ام...شاید خواسته ام آنجوری که من می خواستم دوستم داشته باشی نه آنجوری که خودت بلدی.من؟!باور ندارم.من؟!چه خشن!

اما باز هم دلم می خواهد صدایم کنی:
روسپی من!
و خوابت ببرد برای اینکه فردا روز دیگریست و تو کار داری و من باید بروم.و من چقدر دلم پنج شنبه می خواهد.که جمعه اش تو باشی و نیمروی پنج تخم مرغی و سیگار و چای.

و من از التهاب آن روز هر روز کمی بمیرم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر