۱۳۸۸ دی ۲۰, یکشنبه

شبانه یک:
خب غروب بعد یه عالمه وقت تلف کردن با الهامو داستاناش،اومدم خونه.یکمی اشک ریختم.خودمو که نیگا کردم دیدم مژه هام به طرف بالا چشمامو سیاه کرده بودن!بعد یهو تصمیم گرفتم دوباره ریکاوری رو از پیش بگیرم که انگار اینجوری همه در عذابن.پدر صبح زنگ زده بود من که خواب بودم کلی نیگران شده بود.مامان همینطور.شادی که انگار دیگه حالش داره بهم می خوره از اداهام!
رفتم دوش گرفتم در راستای ریکاوریو این حرفا.الانم تی شرت نارنجی راه دارمو با شلوارک جین کوتاهه تنمه که دوسش داری.توهم الان استخری داری سعی می کنی غصه هاتو به زور بدی به آب.اگه نه آدم که روز در میون نمیره استخر!
شام خوردیم با منیرو.فریبا بم زنگ زد حالمو پرسید.دوستام به فکرمن!منیرو می گه مراقب احساساتت باش.خیلی قشنگن.دیشب چن بار می خواست ازم عکس بگیره!مخصوصن تو اون لحظه پرت کردن گل به در و پرپرشدنش و تلاشم برای جمع کردن گلبرگا!
فردام کلی کار دارم.استاد راهنمام،عناوین پایان نامه ام و... .
می خوام منتظرت بمونم.دوس دارم به میل خودت بمونی یا بری.آزادی.


بیستم دی
روسپی مقدس تو
زیر درخت نور

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر