۱۳۸۸ دی ۲۰, یکشنبه


صبحانه اول:
دیشب بعد اینکه باهاش حرف زدم.زنگ زدم به دوستش.گفتم من داغونش کردم تو مراقبش باش.من نیستم چند روزی.گفت باشه.گریه ام گرفت.
داخلی،همون شب،حدودیازده:
اومدم گوشیمو نیگا کردم.دوستش زنگ زده بود.داشتم می مردم از ترس.بهش زنگ زدم.گفت بهت زنگ زد؟گفتم نه.گفت قرار بود بزنه.گفتم خوب بود؟گفت آره عین یه ماهی.خوشحال شدم...مثل احمقا باهاش درددل کردم.آخه مگه با این آدم میشه حرف زد.زودی پشیمون شدم.
همش فک می کردم پیششه.داره حرفامو می شنوه.از خل خلیام گفتم واسه دوستش.از حسم البته با فاصله چون حس می کنم اون نمی فهمه عمق احساس ما رو.اونم کلا گفت نگران نباش..دوستت داره!...داستان تور جمعه چیه؟!
زود پشیمون شدم.

پ ن:شب بخیر گفتم،جواب نداد.بیدار بود.
پ ن تر:
خواب دیدم می گه دلش واسم تنگ شده.داره چندتا زبون یاد می گیره.اون بهم احتیاج داره.باید برم پیشش.می خواد یه شعبه از اون موسسه آلمانی تو ایران راه بندازه..داشتم گریه می کردم.تو خواب.
داخلی،صبح،خونه:
باید برم دانشگاه.می خوام برنگردم.
روسپی مقدس

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر