۱۳۸۸ دی ۲۱, دوشنبه


شبانه دوم:
خب صبح با
دکتر عناوین پیشنهادی پایان نامه مو ردیف کردیم و دادیم واسه شورا.بعد به
دکتر شهیدی زنگ زدم.درکمال تعجب واسه فردا باهام قرار گذاشت.دیروزش به یه
خانم دکتر زنگ زدم اصلا حاضر نشد باهام حرف بزنه مگه اینگه استاد راهنمام
باشه:خر پول پرست!

با نانا
کوفته تبریزی خوردیم و حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم تا که یهو دیر
شد.باید می رفتم کتابخونه.رفتیم.عصرش دوستش زنگ زد که امشب بریم بیرون یا
تو که من می خوام شماها رو آشتی بدم.گفتم تا نخواد نمی تونم بخوام.گفتم
اگه نخواد تموم می شم،گفت خودتو تو بشقاب نذار.می خوادت.نفهمیدم یعنی
چی!

گفتم من حرفی
ندارم.طرف هماهنگ نیست گفت مگه رئیس جمهوره؟نمی دونم چرا پسرا فک می کنن
آدم باید همیشه واسشون آنلاین باشه؟!خب مام آدمیم،کار داریم.قرار جمعه
ابیانه رو هم مالید چون گفت یکشنبه مهمون خارجی دارم چه ربطی داشت به جمعه
نمیدونم!

حالا دیگه من
مرکز گسترش سینمای مستند بودم و داشتم بررسی سینمای مستند کیشلوفسکی رو می
دیدم.یهو الی رو دیدم.قرار بود منتقد جلسه باشه.نشد.خسرو سینایی نیومده
بود!برگشتنی رفتیم اندیشه.بوت امتحان کردم.گفتم با کت و دامنم و کیف و
دستکشی که می خواد برام بخره،خوب میشه حتما!زود از خیال اومدم بیرون.تب
کرده بودم.گفتم بریم.رفتیم.سر عباس آباد از الی جدا شدم.تو تاکسی یه آقاهه
ای به نظرم خیلی آشنا اومد.یهو بم گفت چقد قیافه تون آشناست.منم لبخند
زدم.ازش خوشم میومد.نمی دونم یه حسی داشتم.شایدم اسمش این نباشه.سر
کردستان پیاده شدم.آقاهه ای آسانسور در حال حرکت رو واسم نگه داشت.خوب
بود.

داخلی،شب،آشپزخونه:
مرغ گذاشتم
بپزه با سیرو فلفل دلمه ای و هویج و پیاز و کلی ادویه و دارچین حتی.بوی
لجنی داشت که محو نمی شد.کفری شده بودم.انگار که نه حتما خراب شده بود.نمی
دونستم تو فریز بعد یه ماه چیزی خراب می شه.شده بود.بد بود.پلو با زرشک و
زعفرون خوردم با سالاد توپ و دوغ توپ تر.آها ته دیگم داشت از نوع عمه
خانمی.

منا زنگ
زد.آمار آموزش شناشو داد.از فیلم و سینما حرف زدیم.از شکم بالا اومده
مریم،محاکمه در خیابان و مداد من!

مامان زنگ
زد.بیش از اندازه قربون صدقه اش رفتم.دلم تنگ شده.این روزا حتی بیشتر.شادی
اونجا بود.حالش خوب نیس احساس می کنم.داشت نق می زد.کاش زودتر خوب
شه.

امروز تولد
مسعود بود.یادم رفته بود.لعنتی.الان قرنطینه اس.باید بهش اس ام اس
بدم.یادم باشه.یادم نره.

پ.ن:
هنوزم خبری
نیست.بدجوری دلتنگم.نمی خوام اما هر روز دارم کمی می میرم.

به من نخند
ماه!

كه پاورچين
پاورچين

از كنار دلم
می‌گذرم.

زير

دنده‌های
چپم

پلنگی
خوابيده است

به بزرگی

ابری كه تو
را می‌پوشاند و باران نمی‌شود!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر