۱۳۸۸ دی ۲۲, سه‌شنبه

فکر می کردم سیر شده،جامه می تکاند از دنیا و به باد می دهد خرده ریزه های آرزوهایم را.سرم پایین بود.گمان می کردم بیوه فرمانده دلاور جنگی نابرابرم.فکر می کردم مرا دیگر انگیزه سفری نیست.
جان دلم،وقتی به ناگاه جاری می شوی،می میرم.
گفت می خواهم بمانی برای شصت روز بیشتر یا کمتر که برگردم.
نمی دانست کافی بود بخواهد.بگوید جان دلم.
من تا به ابد به عشقت ویران می مانم.
مکان ها و تاریخ ها و جاده و هر آنچه بود،به خواب اندر می شود.تا برگردی.
حقیقتی ناباور،چشمان بیداری کشیده ام را بازیافته است.
می مانم.
گریزی نیست جان دلم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر