شب شد.بعد کلاس عکاسیش رفتم دنبالش.باهم رفتیم چوبکده.یه میز کوچولو با دو تا صندلی فسقلی،آره خودش بود.همش فک می کردم قبلترش که یه کتابخونه واسه یه عالمه کتاب رو به افزایش تلنبار شده کنار دیوار اتاق خواب، بخریم. به این امید که اون بیچاره ها هم یه جایی پیدا کنن.یه چیز باحال دیدم تو همون چوبکده،کم جا می گرفت و جادار بود با این وجود.داره فک می کنه به خریدن چیزایی که قبل ترا مخالف حتی حرف زدن درباره شون بود.این خوشحالم می کنه.
هی که آرومم،دستمو فشار می ده که خانوم تو چقد خوب شدی بعد ادامه می ده که خوب چون چاره دیگه ای نداری!
حواسش هس ؟
ترافیک بود.
تنها قدم زدم تا خونه.
شماره دوم نافه رو خریدم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر