۱۳۸۹ مرداد ۱, جمعه

نمناک ترین زن این خانه،هر روز صبح بیدار می شود.طلوع آفتاب را از پشت بام بلندترین خانه این کوچه نگاه می کند.حدود هفت و چند دقیقه به بارانی ترین مرد این شهر اس ام اسی صبح بخیر می گوید و گاهی دوستر می داردآقا به او صبح بخیر بگوید.که این آرزو با دو ساعت تأخیر معمولا برآورده می شود.
نمناک ترین زن،هر صبح غرق می شود در آب ولرم رو به خنکی حمام و تن همیشه تب دارش را می سپارد به بارش.چشم هایش قهوه ای است،روشن،غمگین که می شود،چشمهاش خود مرگند وقتی خوشحال است،برق می زنند.همین جوریهاست که نبض آقا بسته است به چشمان خانم.سینه هاش بی قرار همیشه و انحناهای تنش که انگار سفر دائمی دست آقا را می خواهند.
نمناک ترین زن این خانه،هر صبح به گلدان هایش می گوید شما دوست تر دارید صبحها آب بخورید یا شب ها؟و همیشه همان وقت آبشان می دهد.بعد به خودش می گوید صبحانه چی دوس می داری؟و با آبپاش به خودش آب می پاشد و می گوید خب توهم گلی!
نمناک ترین زن این خانه با قارچ ها و تخم مرغ در ترکیب با فلفل قرمز واقعی و فلفل سیاه،جادو می کند یا با خربزه مشهدی و هندوانه قارمیز و نان و پنیر و سبزی تازه محشر به پا می کند..هاه شیر را برای صبحانه هیچ گاه دوس نمی داشته.
نمناک ترین زن این خانه،هرصبح با کبوترهای لب پنجره همصدا می شود که هاه؟اگر یک روز دیگر نتوانید بغ بغو کنید چه ؟
...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر