۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه


آخرین تانگو در پاریس

دیشب بعد مدتها برای دومین بار البته اینبار با آقامون دیدمش.مقاله‌ی «شاعری با سینما»، درباره‌ی برتولوچی، صفی یزدانیان، کتاب «ترجمه‌ی تنهایی» خیلی به حس من نزدیک بود حتی.نمی دونم احساس می کنم رابطه من و آقا اینجوری شده؛بودن یا نبودن،مسئله اینست.
آقای یزدانیان، آپارتمان را برای مرد و زن ، جایی برای پناه‌بردن عنوان کرده تا رها از هر نقشی که باید در بیرون و برای بیرون بازی کنند، خودِ خودشان باشند. خودی که آن‌قدر راست است که حتا نامی که در بیرون از این آپارتمان دارند با خود به درون نمی‌آورند."خانه و اصلن هرمکان و زمانی باهم بودنی برای ما یه همچین چیزیه،من خودم هستم،بی شک آقا هم خود خودشه.
"این معرفی‌نشدن با نام، یکی به دلیل ایمن‌ماندن از مناسبت‌های دنیای ثبات‌یافته‌ی هرروزه است، اما دلیل مهم‌تر حفظ‌کردن فردیتی است که نام هم برایش گونه‌ای سیماچه است." احساس می کنم آقا برای پنهان کردن نام،دلیلی تو همین مایه ها داشته. که رها از هویت سابقش با همان نام،حالا برای من نامی دیگه و هویتی دیگه بالطبع داشته باشه.
می گه"در این «خلوت»های برتولوچی، در این جزیره‌هایی که انگار همه‌چیز درشان مُجاز است، چون داوریِ بیرون از آن‌ها حذف شده است، شخصیت‌ها مدام با چهره‌ای تازه از خود و یک‌دیگر مواجه می‌شوند. " برای ما هم همین طور بوده.این جور زندگی به خواست آقا،نه من،منجر به ده ماه کشف و شهود لابلای اشیا و صداها و حس ها و سفرها حتی ،شد. آقای یزدانیان ادامه می ده"اما در فضای این جزیره‌ها، آن‌چه سرانجام بر همه آشکار می‌شود، ناممکن‌بودنِ تداوم زیستن در این مکان‌های تجریدی است. جز در مورد «رویابین‌ها» که شوق پیوستن به کنش سیاسی جمع سه‌نفره را از هم می‌پاشد، در بقیه‌ی این نمونه‌ها، «مرگ» آن قطعیت تمام‌کننده است که به این عدم امکان شهادت می‌دهد." حالا من به این تلخی به تمام شدن ماجرامون نگاه نمی کنم اما احساس می کنم مادامی که نقشش تو زندگیش با نام دیگه اش تموم نشه،ماجرا با مرگ یکی از ما تموم میشه.مرگ جسمانی نه ها،یه جور دیگه.همین جوریها که بعضی وقتا می شم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر