۱۳۸۸ بهمن ۱۸, یکشنبه

می خوام امشب ببارم.همونجوری که می خواسته همیشه.شاید سنگین ترحتی.معلومه.خودش هم می دونه که یک وضعیتی دارم مشابه این وضعیت های موقتی.معلق.عدم قطعیت توش هست.که این جز شادی های بی نهایتی که داره،یه غمی داره برا هر دومون که غمناکه.خفیفه.خیلی غمناک نیست اما هست.که من،همین من،می خوام که نادیده اش بگیرم و صبر کنم.که از وقتی خواستم تاب بیارم حالم بهتره اساسن.که احساس می کنم همونجوری که خودش می گه ها،دارم بزرگ می شم.خوب می شم.بزرگ شدن به معنی افزودن تکنیکی برای تاب آوردن غمناکی های خفیف موجود تا شاید معجزه ای،تلنگری و شاید هم خداوندی!شایدم نه ها!
بعد؟خب بعد من می خوام که امشبو خیارشوری کنم.که این یعنی هیه!
پ ن فردا اضافه می شود.چون ما امشب قراره نباشیم.نیستیم یعنی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر