۱۳۸۸ بهمن ۱, پنجشنبه

هفته ای دو بار مشاجره داریم.مشاجره سر یه سوال یه نیاز یه تقاضا شروع می شه و همیشه با جمله هایی مث به تو ربطی نداره،به من ربطی نداره،من مسئول نیستم،تموم می شه.
من می پرسم،می خوام اون بهم می ریزه،نمی خواد.
امشب اما یه سری کلمه ها جمله ها رفت حک شد یه جایی که دیگه نمی شه برشون داشتوصد بار هم که بگی عصبانی بودم از دهنم در رفت اما اگه بقیه باشند همین فکرو می کنن.اما می دونه خودش که دیگه ردشو نمی شه پاک کرد.اگه من چیزیو به روش آوردم،اون چیز حقیقت داشت،اما حرف امشبش...گهی بود که خورده بودم.پاشم وایستادم.دهن هرکی ام بخواد خلافشو بگه سرویس می کنم.
می دونه با انتخاب کلمه های نامناسب مسیر مکالمه رو از آنچه تو ذهن منه دورو دورتر می کنه.تا آخرش که من وایمیستم بهت زده نیگاش می کنم که این چه حرفایی بود که من هرگز تصورش رو هم نمی کردم بشنوم ازش...منوتهدید کرد زندگی خصوصی من به تو ربطی نداره.من مجبور نیستم بهت زنگ بزنم،اسمس بدم.من مجبور نیستم به سوالات جواب بدم.من قبلا تکلیفتو مشخص کردم.دیگه نیازی نمیبینم که چیزیو بهت ثابت کنم و الخ.
بهتم رده بود.قفل شده بودم.پس من؟پس من چی؟
درد نباش رو دردام.همه دردام که از توان.خودتم می دونی.می دونی اگه همه چیزو پذیرفتم و پشت سر گذاشتم همه اتفاقات گذشته روفمی تونم برگردم به زندگی عادی؟نه.نمی تونم.
می دونی گاهی یه خیال می تونه دشمن واقعی آرامش و صلح باشه.پس ازم چه انتظاری داری؟
کور کر لال
چشم.
حالا ببین.

fuck

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر