می گم من واسه روزای بی آروم زندگی پریشانه ام، موسیقی آرام کن خودمو می خوام.چیزی که ذهن چراپرس منوبرای لحظاتی ببره رو مدار صفردرجه.آدم امن و امون کن و آندراستندینگ خودمو می خوام که بدونه برای رفع رسوبات ناخواسته زندگیم،فقط اون لازمه و کلماتش و نگاهش.گاهی لبهاش.دستاش.آخ دستاش.دستاش...
می بینی مدادم فاصله بین هیاهوی عشقمون و رخوت تنهاییمو..آخ تنهاییم،تنهایی،تنهای،تنها،تنه ، تن،ت.
دستاتو می خوام.نگاهتو که ببلعه تنهاییمو که این وقتا به وسعت جهان اطرافمه با همون فلسفه های رنگارنگ،از تهران با بادهای همیشگی تا شهر کوچک بی حادثه من.
از اگزیستانسیالیست تا مذهب
هه
من بی تو تا تو
...
پ.ن:
دلش گنبد طلا می خواد پنج شنبه ای .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر