۱۳۸۸ دی ۱, سه‌شنبه

پدرخوانده
....
پلکهام را می بندم
نور
پلکهام سرخ می شود
شاید هم نارنجی
نارنجی طلایی
.
.
.
سایه
تاریکی
تاریک می شوم
پدرخوانده
قطع نمی شود
تاریک و روشن
...
سردت نیست؟
می گویم
دستامو که بگیری
.دیگه نه
دستهایمان درهم
.به سرپیچ می رسیم
.سردمی شود

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر